
به نام خدا
انسان تنهاست.انسان از ابتدا تا به انتها تنهاست.انسان ها 2 دسته هستند.انسان هایی که تنها هستند و انسانهایی که فکر میکنند تنها نیستند.
داستان امروز داستان پسری هست که از ابتدای زندگی تا انتهای زندگی در تنهایی به سر برد.او از بدر تولد با مرگ مادرش اولین تنهایی رو تجربه کرد.هنوز دوره ابتدایی رو تموم نکرده بود که به مرحله دوم تنهایی پا گذاشت و پدرش در یک حادثه فوت کرد.و حالا باید با مادر بزرگ پیرش زندگی می کرد.زندگی از ابتدا روی تلخ و خشن خودشو به آقا مهدی داستان ما نشون داد.گرچه زندگی سخت بود ولی برای کودک داستان ما هنوز شیرین بود.اون سعی کرد با پیدا کردن دوستان زیاد توی محل و مدرسه کمبودی رو احساس نکنه.تا جایی که توی محله و محله های اطراف کسی نبود که مهدی رو نشناسه.اون بیشتر وقتشو توی محل سر می کرد و با افراد متفاوتی میگشت.این دوستیهای زیاد باعث شد که اون کم کم از یه پسر معمولی به یه پسر شرور و تقریبا خلاف کار تبدیل بشه که هر کاری میرد کارهایی مثل:تیکه پروندن به ناموس مردم.دزدی های کوچک و دعوا که دیگه کار هر روزش بود.تا جایی که به مهدی یکه بزن توی محل معروف شده بود.روزها یکی پس از دیگری میگذشت و مهدی بدترو بدتر میشد تا جایی که از دبیرستان اخراج شد و ترک تحصیل کرد و رفت توی یه آهنگری مشغول کار شد ولی کار کردنم باعث نشد مهدی تغییر کنه.اون حالا به جای سر کوچه ایستادن جلوی مغازه می ایستادو به کاراش ادامه میداد از همین تیکه پروندنا هم برای خودش دوستهای زیادی جور کرده بود البته دوست دختر منظورم بود(این تیکه داستان بد آموزی داره ولی باید نوشته میشد.از همه دوستان معذرت می خوام).ولی این دوستی ها زیاد دوام نداشت تا اینکه یه بار مهدی داستان ما با دختری به نام زیبا آشنا شد که این بار فکر کرد به دختر آرزوهاش رسیده.البته این دوستی هرچی که نداشت باعث شد مهدی داستان ما حواسش جمع کارش بشه و کمتر تیکه پرونی و دعوا کنه چون مدام زیر نظر زیبا خانوم بود آخه خونه زیبا خانوم روبروی مغازه آهنگری بود.دوستی اونا ادامه داشت مهدی داستان ما روز به روز عاقل و عاقل تر میشد و کم کم ارتباط خودشو با دوستان خلافش قطع میکرد تا جایی که یکی پیش دستی کرد و اومد خواستگاری زیبا خانوم که از قضا از اقوامشونم بود.وقتی زیبا به مهدی گفت که قرار خواستگار براش بیاد خون جلوی چشمای مهدی رو گرفت.چشمتون روز بد نبینه منتظر موند تا داماد بیاد وقتی که داماد اومد با یه بهونه دعوا را انداخت و تا می تونست داماد رو زد و اون مراسمو بهم ریخت.وسری پا پیش گذاشتو رفت خواستگاری زیبا خانوم.توی مجلس خواستگاری زیر بار سوالات چیزی برای گفتن نداشت ماشین نداشت کار درست نداشت چون هنوز شاگرد آهنگری بود پول درست و حسابی هم که نداشت فقط یه خونه کوچیک داشت که با مادر بزرگ پیرش اونجا زندگی میکرد از همه اینا گذشته هنوز اون لقب ننگینش جلوتر از خودش همه جا بود وهر جا میرفت همه با پزخند میگفتن:به به آقا مهدی یکه بزن.به نظر شما جواب خانواده زیبا خانوم باید چی می بود؟اونا با اینکه این دو جوون عاشق هم بودن ولی زیر بار نرفتن و نذاشتن با هم ازدواج کنند.مهدی چندین بار رفت خواستگاری و زیبا خیلی اسرار کرد به خانوادش ولی بی فایده بود اونا قبول نمی کردن.بعد از مهدی خواستگارهای زیادی رفتن خواستگاری ولی زیبا مخالفت می کرد.آخر پدرش خسته شد و اونو مجبور کرد با یکی از خواستگارهاش ازدواج کنه.مهدی خیلی تلاش کرد که جلوی این وسلتو بگیره ولی بی فایده بود.نهایتا زیبا ازدواج کرد و شوهرش اون برد به شهر دیگری تا از مهدی دور باشه.مهدی داستان ما وارد سومین مرحله از تنهایی شد و دچار افسردگی شد و کم کم به مواد مخدر روی آورد و دوباره کارهای گذشته خودشو از سر گرفت.با این تفاوت که حالا فقط ازش اون لقب یکه بزن مونده بود دیگه با اعتیادی که داشت نمی تونست مثل گذشته سر حال و قدرتمند باشه اون به زندگی خفت بارش ادامه داد تا اینکه یه شب توی تنهایی خودش وقتی داشت از یه خیابون رد میشد یه ماشین محکم زد بهش و راننده از ترسش فرار کرد و جسد اون زیر بارون توی اون خیابون خالی موند و اون آروم آروم جون دادو مرد.مهدی تنها بود تنها موند و تنها مرد.
آسمان بی نیاز...
ما را در سایت آسمان بی نیاز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: صمد پاکبازپور بازدید: 343